روزی روزه گاری آقای شکسپیر برای کشیدن نقاشی شام آخر به دونبال دو شخسیت می
گشت یکی پاک و زیبا که عیسی تابلو باشد و دیگری زشت و پست که یهودای تابلو باشد... بسیار گشت آخر سر در مهمانی یک جوان رعنا را پیدا کرد و از آن به محل کارش
دعوت کرد و آن را کشید... باز بسیار گشت شخصی برای منفی بودن پیدا نکرد تا جای که پدر روحانی کلیسا به
او فشار آورد... بلخره روزی در جوب پسری مندرس و ژنده پوش را پیدا کرد از دست یارانش خواست او
را به محل کارش به برن...پس از کشیدن جوان نقاشی را دید به شکسپیر گفت من این
نقاشی را دیدم
مرده جوان گفت دو ساله پیش نقاشی از من خواست تا عیسی این تابلو باشم....
نوشته شده توسط heydari1980 در Mon 30 Nov 2009
